تبلیغات
جامعه‌شناسی اطلاعات - شیء وارگی اطلاعات
Sociology of Information

شیء وارگی اطلاعات

دوشنبه 19 فروردین 1398 03:10 ب.ظ

نویسنده : مهدی شقاقی

با مطالعۀ گروندریسه و سپس سرمایۀ مارکس (تأکید می‌کنم که برای خواندن سرمایه اول باید گروندریسه را خواند)، به مهمترین دیالکتیک، که او از آن به روش دیالکتیک یاد می کند، پی می‌بریم و آن ارزش مصرف (تز) در برابر ارزش مبادله (آنتی تز) است که ارزش اضافی (سنتز) را به وجود می‌آورد. ارزش مصرف، همان ارزش تا آنجایی است که بتوان چیزی را استفاده کرد که بدان use value می‌گویند. این ارزش، تنها ارزش حاکم (نه موجود) تا قبل از فئودالیته متأخر بود. اما آنتی تز آن که حاصل رونق مرکانتالیسم و مناسبات تولیدی انگلستان (چون مارکس انگلستان را تحلیل کرده) یعنی صادرات پشم به هلند و واردات کالاهای دیگر که منجر به تبدیل شدن زمین‌های کشاورزی به چراگاه و خالی شدن آنها از دهقان و سپس جنبش حصارکشی گردید و در واقع نیروی کار بدین طریق از زمین جدا شد، ارزش مبادله بود. ارزش مبادله از گردش مداوم کالا با واسطۀ معیاری به نام پول حاصل می‌شود. هر چیز که با سرعت گردش بیشتری قابلیت تبدیل شدن به پول را داشته باشد و بتواند وارد چرخۀ گردش پول-کالا...کالا-پول بشود واجد ارزش مبادله است. این ارزش در واقع درونی‌ترین و مهمترین ارزش است، زمانی که فرم اجتماعی مرکانتالیسم پیشرفته باشد. اما برای اینکه کالاها بتوانند با هم مبادله شوند و ارزش مبادله به وجود آید به معیاری نیاز است. مشخصات ظاهری چیزها نمی‌تواند معیار مبادله باشد لذا کار به عنوان مهمترین معیار مبادله کالاها تعیین می‌شود که البته انتزاعی‌ترین و بنیادی‌ترین مفهوم در مناسبات اقتصادی است. ارزش مبادله نیز بر اساس کار و زمان کار تعیین می‌شود. اگر کالایی 20 نفر ساعت کار ببرد و کالای دیگر 5 نفر ساعت، کالای اول 4 برابر کالای دوم ارزش مبادله دارد و این در واقع همان ارزشی است که با پول جابجا می‌شود. لذا زمان کار مهمترین معیار برای مبادله است و این را البته به نحوی آدام اسمیت نیز مطرح کرده است. اما برای اینکه سود تولید شود، سرمایه‌دار به عنوان نماد ارزش مبادله (سرمایه به عنوان کار اندوخته شده) باید با ارزش مصرف یعنی آنتی‌تزش (کارگر) روبرو شود نه با ارزش مبادلۀ دیگر. کارگر به مثابه سرف یا برده، ارزش مبادله بود زیرا خودش خرید و فروش می‌شد. اما در شیوه تولید سرمایه‌داری، برده تبدیل به کارگر می‌شود و از ارزش مبادله به ارزش مصرف هبوط می‌کند. لذا ارزش مبادله با ارزش مصرف مواجه می‌شود (چیز مبادله شدنی را باید کسی مصرف کند و این همان دیالکتیک ذاتی است). مواجهه ارزش مبادله (سرمایه) با ارزش مصرف (نیروی کار) است که می تواند ارزش اضافه (سود) تولید کند. هر چه تز و آنتی‌تز در دو نهایت دور از هم قرار داشته باشند سنتز بیشتری حاصل خواهد شد. لذا سنتز سود کلان حاصل سرمایه به انتزاعی‌ترین وجه و کار به انتزاعی‌ترین وجه (بدون شاخص و برگ و تخصص خاص و ...) است. لذا با مراحلی که بدان مراحل انباشت اولیه می‌گویند (شامل الغای استفاده از زمین‎های مشاع، الغای حمایت‌های نهادهای مذهبی از افراد، الغای حمایت‌های طبیعت از معاش، و الغای حمایت‎های نهادهای مدنی مثل اصناف از معاش به واسطۀ حضور تولیدات کارخانه ای) کارگر خود به خود تبدیل به ارزش مصرف می‌شود.

سرمایه‌دار کار کارگر را نمی‌خرد زیرا اگر چنین کند، با ارزش مبادله روبرو می‌شود زیرا کار مجرد، قابل خرید و فروش است و ارزش مبادله است. لذا نیروی کار او را می‌خرد که ارزش مصرفی است. به همین دلیل، دستمزد شامل بازتولید ارزش مصرف می‌شود و این، زمانی که چیزی تبدیل به ارزش مصرفی شود، طبیعی است. کارگر همانقدر مزد می‎‌گیرد که بتواند برای کار مجدد نیرویش را بازتولید کند. اما ارزش اضافه‌ای که او تولید می‎کند، به جای اینکه بین کارگر و سرمایه‌دار تقسیم شود، فقط به جیب کارفرما می‎رود زیرا کار کارگر ارزش مبادله نیست بلکه نیروی کارش ارزش مصرف است. در فئودالیسم متأخر که دهقان ارزش مبادله بود، حاصل کار زراعت او بین فئودال و دهقانان نصف می‌شد. در آنجا دهقانان و فئودال هر دو دارای چیزی به نام ارزش مبادله بودند (کار و زمین). اما در نظام سرمایه‌داری، کارگر ارزش مصرف و کارفرما دارای ارزش مبادله است. وقتی زمان کار به عنوان معیار مبادله تبدیل به چیزی همگون شود و تقسیم کار بر اساس آن اتفاق بیفتد، و وقتی که کارگر تبدیل به ارزش مصرف شود و چون بدان تبدیل شده، بتوان کارش را تقسیم کرد، آنگاه دو اتفاق مهم می افتد: اولی بیگانگی از کار و دومی شیء‌وارگی کالا.

1. کارگر با کارش بیگانه می‌شود، زیرا چیزی را تولید می کند که دشمن اوست. اگر زیاد کار کند، سود بیشتری عاید سرمایه دار می‌شود و او بیشتر به تقسیم کار و توسعه ماشین آلات دست می‌زند و دوباره دستمزدها کم می‌شود. اگر کم کار کند که کارفرما ضرر می‌کند و بیکاری و اخراج و دریوزگی منتظر اوست.
2. کالا به بت تبدیل می‌شود. هر کارفرما کالای خودش را تولید و به بازار عرضه می‌کند و رابطۀ تولیدکنندگان و تغییرجهت‎های کاری آنان به واسطه کالاهایی است که کارفرمایان دیگر تولید می‎کنند. لذا روابط افراد با یکدیگر را کالاها تعیین می کنند. به جای اینکه رابطه کالاها با هم مادی و رابطه انسان‎ها با هم اجتماعی باشد، رابطه کالاها با هم اجتماعی و رابطه انسان‎ها با هم مادی می‎شود.
با تعمیم شیءوارگی (این اصطلاح لوکاچ است و مارکس بت‎وارگی را بکار برده) روابط اجتماعی، اگر اطلاعات تبدیل به کالا شود (خود اطلاعات و ابزارهای فناوری اطلاعات) در واقع کالای اطلاعات و ابزارهای فناوری اطلاعات خواهند بود که به ما خواهند گفت با هم چه روابطی داشته باشیم و این در واقع همان جبر تکنولوژی است. جبر تکنولوژی یعنی برای هر مشکلی در جامعه انسانی یک راه حل تکنولوژیک وجود دارد. جبر تکنولوژی یعنی تکنولوژی ابزار است، مثل چاقو، که می‎توان خوب یا بد از آن استفاده کرد. لذا تکنولوژی ماشین‎های کارت منگنه را می‎توان مثل شرکت آی بی ام به نازی‌ها فروخت زیرا روابط بین گروه‎ها را تکنولوژی اطلاعات (بعنوان کالا) و بازار تعیین می‎کند. وقتی شما به شرکت بیمه مراجعه می‎کنید و اپراتور به شما می‎گوید "سیستم قبول نمی‌کند" در واقع قانع‎کننده‌ترین جواب را  در این فرم اجتماعی زیست ما داده زیرا سیستم است که رابطۀ شما را شرکت بیمه تعیین می‎کند. در ضمن، کالایی که ارزش مبادله باشد، چون در ازای آن پول مبادله می‎شود، اثرگذار و جهت‎دهنده خواهد بود. همچنین افراد به واسطۀ اینکه چقدر صاحب اطلاعاتند یا می‎توانند اطلاعات تولید کنند برای هم باز شناخته می‎شوند. چنین زمینه‌ای است که باعث می‎شود فلوریدی همه چیز را اطلاعات تلقی کند و ارزش موجودات را بر اساس ارزش اطلاعاتی آنها تعریف نماید.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 فروردین 1398 02:52 ب.ظ